باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

قوانین و اصرارها

چند وقتی بود قوانینی برای خونه وضع کردیم که یکیش اینه که سر هر وعده غذایی باران خانم که خیلی جنب و جوش داره تا اتمام غذاش یا سیر شدن از جاش بلند نشه یکی دیگه از قوانین اینه که سر هیچ وعده غذایی جناب تلوزیون که تو اکثر خونه ها تبدیل به شخص ثالث شده در خانه ما البته (خامس) اجازه روشن بودن نداره و این یکی از قوانین مهمه البته یکی دوبار پیش اومد که شام خوردنمون مصادف شد با برنامه مورد علاقه مون که همگی دنبالش میکنیم و باران خانم که یکی از مامورهای اجرای قانون ( خاموش کردن تلوزیون) وقتی میخواست تلوزیون رو خاموش کنه من میگفتم یه وقتایی استثنا و میشه قانون رو اجرا نکرد خودمم قبول دارم کارم کاملا اشتباه بود و این باعث شد صبحا که باران میخواد صبحانه...
13 اسفند 1391

اولین آزمایش خون

دیروز رفتیم آزمایشگاه که آزمایشی که دکتر برات نوشته بود رو انجام بدیم اولش سعی کردم راضیت کنم آزمایش بدی با اینکه هیچ پیش زمینه ای از آزمایش دادن نداشتی اصلا با حرف قبول نکردی من به بهانه نشان دادن تابلویی که تو اتاق خونگیری بود بردمت اونجا نشستیم رو صندلی دو نفر از کارمندای ازمایشگاه تلاش کردن با پرسیدن سئوال حواستو پرت کنن ولی مگه میشد صدای جیغ ت آزمایشگاه رو پر کرده بود و ذل زده بودی به سرنگ خونگیری هر کاری کردم که نگاه نکنی فقط جیغ میزدی و نگاه میکردی منم چون از بچگی مشکلی با آمپول نداشتم با بی رحمی خیلی هم اصرار نکردم تا لحظه آخر نگاه کردی و جیغ زدی و کولی بازی در آوردی اما از این جیغ و دادها بدتر رو گذاشتی واسه وقت...
6 اسفند 1391

عکاسی که میو میکرد

یاد یه خاطره قدیمی افتادم تو خونه قبلیمون بودیم که یه تراس بزرگ داشت که هم از اتاق خواب در داشت هم از هال اوایل پاییز بود شبا هوا خنک بود ما درب تراس که تو اتاق خواب بود رو باز میزاشتیم و روزا که کمی هوا گرمتر بود میبستیم (جهت روشن کردن کولر ) اینا پیش در آمد این خاطره جالب  باران حدودا 11 ماهه بود داشتم طبق معمول با لباسای سال گذشتش تجدید خاطره میکردم میخواستم ازش عکس بگیرم دوربین بدست منتظر یه  لبخند بودم که باران بهم توجه نمیکرد دست بدامن ترفند صدای گربه در آوردن شدم تا نگام کنه دو سه بار اینکارو تکرار کردم که دیدم این میو کردنهای من جواب داره دوباره تکرار کردم دیدم بله درست میشنوم به بابا...
9 بهمن 1391

در سایه مهربان پدر

  چند روز پیش برای اولین بار (البته تو چند سالی که ما اینجا ساکنیم ) یزد برف بارید و باران نشسته بود پشت پنجره و به دونه های پنبه ای برفی که باد از کوهستانهای اطراف اورده بود و خیلی کم تراکم بود نگاه می کرد من دلم گرفت برای کودکم که خیلی تجربه دیدن و لمس کردن برف رو از نزدیک نداشت بردمش تو حیاط که بارش برف قطع شده بود ولی از خوش روزگار پدر مهربان کودکش را به برف بازی در شهری مجاور یزد (تفت) که از آب وهوایی کوهستانی برخوردار دعوت کرد و بعد از کلی گشتن کنار خیابون یه جایی با برف تقریبا تمیز و دست نخورده که حدود 4 سانتی روی زمین نشسته بود پیدا کردیم که باران یک دل سیر برف بازی کرد و با باباش ادم برفی...
30 دی 1391

باران از باران

وقتی میای کنار من و میخوای الکی چیزی تو کتابم بنویسی منم ترغیبت کردم که اسمتو بنویسی که این دفعه جواب داد چون چند بار برات سرمشق میگرفتم و شما انجام نمیدادی یعنی یه ذره خطت کج میشد پاکش میکردی و عصبانی میشدی ولی حالا رضایت دادی این بار اولش و بعد از چند روز اومدی گفتی که مامان مدادتو بده بویسم نوشته توی کادر نوشته شماست . جالب اینه که دوست داری کتابای منو با نوشته هات خاطره انگیز کنی   ...
24 دی 1391

طعم ترساندن مامان

دخترکم این روزها خیلی درگیرم و شما از این بابت کمی اذیت میشی وقتی دارم درس میخونم دوست داری کنارم باشی هنوزم وقتی بعد چند ساعتی که ازم دوری منو می بینی دستتو تو یقه ام می کنی نمیدونم چرا ولی اینکار انگار بهت آرامش میده مثل من وقتی محکم بغلت می کنم . چند شب پیش من داشتم می خوابیدم طبق معمول که توی تاریکی فاصله اتاق خودت و ما رو طی میکنی و می آی شب به خیر میگی و دوباره می آی یه چیز دیگه میگی و اینکارو چند بار تکرار میکنی اومدی تو اتاق ما و صدای عجیب ترسناکی از خودت در آوردی نور موبایل انداختم روت که دیدم این نقاشی رو کشیدی و گرفتی جلوی صورتت جالب اینه که کمی هم ترسناکتر از نقاشیهای دیگه ت کشیدی ...
24 دی 1391